مخملک
قربونت برم نفس طلا که مریض شدی.
زندگی من....دخترم
از شنبه نهم عید شما حالت های سرماخوردگی پیدا کردی.
تب زیاد و سرفه های شدید...
دو روز اول خیلی جدی نگرفتم و گفتم با داروهای گیاهی خوب میشی.
بردمت عطاری یه عرق و یه قطره و یه پودر مخصوص بهت داد..![]()
گفت خیلی کم خونی داری
برای کم خونیت هم آب زرشک و آب آلبالو و شیره ی انگور داد..
برای یبوستت هم بهش گفتم که یه معجون داد...![]()
داروهای سرماخوردگیت که دادم سرفه هات کمتر شده بود..
فعلا داروی یبوست و کم خونی رو شروع نکردم...
حس میکردم خارش داری و دور گردنت هم چند تا دونه های قرمز زده بود. تبت هم به هیچ طریقی پایین نمیومد...![]()
دوشنبه یازدهم عید بردیمت دکتر شجاع الدینی
که گفت دخمل مخمل ناز ما مخملک گرفته!!! و خداروشکر خطرناک نیست.یه دوره ای داره بگذره خوب میشه.![]()
بابایی میگفت مخملک ، مخملک گرفته!!!!![]()
دکتر گفت مخملک فقط از این شانه به اون شانه حالت شال دونه میزنه با روی زبونش..
وقتی زبونت هم نگاه کردم دیدم چند تا دونه های قرمز کوچولو زده..
عزیز دلم طاقت مریضیتو ندارم
خودم اگه تنها بودم حتما مریض میشدم مثل هر دفعه فقط خدا کمک کرد که قم نبودم و خونه مامان جون اینا بودم.![]()
خیلی بی حال بودی و بیشتر از تبت میترسیدم.
خواب و خوراکم شده بودی عروسکم...
چهارشنبه سیزدهم عید خیلی تبت بالا بود
خودمون رفتیم داروخانه و شیاف برات گرفتم و پنج شنبه بعدازظهر اومدیم قم خونه خودمون..![]()
تاریخ عکسا : 93/12/1
بمیرم الهی مامانی که از بس که حال نداشتی اینجوری چشمات هم می بستی ولی خواب نبودی







به زور و کلی گریه کردن راضی شدی پاتو تو آب کنی.. چون بدنت خیلی داغ بود سردت میشد

فدای اون بغض تو گلوت برم..







مخملک
